‏نمایش پست‌ها با برچسب عباس معروفی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب عباس معروفی. نمایش همه پست‌ها

184

همگی
بر تخته سنگ ها فرولغزیدند .
و بی آن که لگام اسب هاشان را
به درخت های خشک ببندند
خوابیدند .
کلاه بر صورت
مست خواب و خسته .
دختران سرخ پوش پرسیدند
آیا این مردان
شیهه ی  اسب را می شنوند ؟
پس چرا می خوابند ؟
باد تندی وزید
و کاکل دختران سرخ پوش را آشفت .

سمفونی مردگان / عباس معروفی

183

آن وقت اواخر تابستان بود
و من به انتظار رسیدن چلچله ها تا بهار انتظار کشیدم .
روی میز حجره یک تقویم گذاشتم ،
و هر روز ورق زدم .
برف می آمد .
زمین یخ می بست .
کلاغ ها روی کاج ها می گفتند : "برف . برف ."
و بهار نمی رسید .

سمفونی مردگان / عباس معروفی