‏نمایش پست‌ها با برچسب سیمین بهبهانی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سیمین بهبهانی. نمایش همه پست‌ها

187 - آن اسب بی سوار

اسب تو ـ آن «سفیدِ» توسن ـ
هرشب کنار خانه‌ی من
با شیهه‌ای ز بی‌قراری
می‌ایستد به انتظارت:
سر می‌نهد به روی دوشم
می‌گوید این سخن به گوشم:
ـ «آن مهربان چرا نیامد؟
کو آن عزیز غمگسارت؟»

ـ «اسبِ سفیدِ آتشی جان!
بیهوده یال و دم میفشان
دیگر که می‌دهد قصیلت؟
در خاکْ خفته شهسوارت...» .

سیمین بهبهانی

161

بیمار مانده عالم با زادگان آدم
گویی گسسته از هم اندام بی قرارش
نیل است و غم فزاید گلدشت یاسمینش
داغ است و لاله زاید گلگشت لاله زارش ...

سیمین بهبهانی

26

از آن به خنجر حسرت نمی درم دل خویش
که یادگار مانده بر او نقش عشق کسی ...
سکوت جان من از دشت شد فزون که به دشت
درای قافله ای بود و ناله ی جرسی ...

مرمر / سیمین بهبهانی