‏نمایش پست‌ها با برچسب عطار نیشابوری. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب عطار نیشابوری. نمایش همه پست‌ها

473

بزرگی گفت: شیخ را به خواب دیدم. گفتم: مرا وصیتی کن. گفت: مردمان در دریایی بی نهایت اند. دوری از ایشان کشتی است. جهد کن تا در این کشتی نشینی و تن مسکین را از این دریا برهانی.

عطار نیشابوری / تذکرة الاولیاء

468

و گفت: توکل زیستن را به یک روز باز آوردن است و اندیشه فردا پاک برانداختن.

عطار نیشابوری / تذکرة الاولیاء

467

و گفت: این همه گفتگو و مشغله و بانگ و حرکت و آرزو بیرون پرده است. درون پرده خاموشی و سکوت و آرام و هیبت است.

عطار نیشابوری / تذکرة الاولیاء

448

و کودکی وقتی چراغی می برد. گفتم: از کجا آورده ای این روشنایی؟ بادی در چراغ دمید و گفت: بگو تا به کجا رفت این روشنایی؟ تا من بگویم که از کجا آورده ام.

عطار نیشابوری / تذکرة الاولیاء

160

یکی دیوانه ای بی پا و سر بود
که هر روزش ز هر روزش بتر بود
دلش بگرفته بود از خلق و از خویش
نه از پس هیچ ره بودش نه از پیش
زبان بگشاد که ای داننده ی راز
چو نبود آفرینش را سری باز
تو را تا کی ز بردن و آوریدن
دلت نگرفت یا رب ز آفریدن ؟

عطار

56

جان گرچه در این بادیه بسیار شتافت
مویی بندانست ولی موی شکافت
گرچه ز دلم هزار خورشید بتافت
اما به کمال ذره ای راه نیافت .

عطار نیشابوری

48

در آن مقام که دل های عاشقان خون شد
چه جای دُردفروشان دیر آفات است ...

عطار نیشابوری