471

چه قدر از داستان ها خسته ام، چه قدر از عبارت هایی که چهار دست و پا و زیبا به زمین می آیند خسته ام! و چه بسا به طرح های شسته رفته تمیز زندگی که روی یک تکه کاغذ یادداشت می کشند بدگمانم. دلم هوای زبان موجز عاشقان را دارد، کلمات نصفه نیمه، کلمات نامشخص، مانند لخ لخ کفش روی پیاده رو.

ویرجینیا وولف / موج ها / مهدی غبرایی

470

بگذازید به میز دست بزنم - این طور - و حس زمان را بازیابم. بوفه ای پر از تنگ های کوچک؛ سبدی پر از نان؛ بشقابی موز.این ها صحنه هایی آرام بخش اند. اما اگر داستانی در بین نباشد، چه پایانی خواهد بود، یا چه آغازی؟

ویرجینیا وولف / موج ها / مهدی غبرایی

469

باد و هجوم چرخ ها بدل به غرش زمان شد و ما هجوم بردیم. به کجا؟ و ما که بودیم؟ دمی فرو نشستیم، چون شراره های کاغذ سوخته خاموش شدیم و تاریکی به غرش درآمد.

ویرجینیا وولف / موج ها / مهدی غبرایی

468

و گفت: توکل زیستن را به یک روز باز آوردن است و اندیشه فردا پاک برانداختن.

عطار نیشابوری / تذکرة الاولیاء

467

و گفت: این همه گفتگو و مشغله و بانگ و حرکت و آرزو بیرون پرده است. درون پرده خاموشی و سکوت و آرام و هیبت است.

عطار نیشابوری / تذکرة الاولیاء

466

اما نه نوری در میان بال های بسته تپه ها بود و نه صدایی جز فریاد پرنده ای در جست و جوی درختی تنهاتر.

ویرجینیا وولف / موج ها / مهدی غبرایی

465

چرا مشیت جوانی اندوهه؟ نمی دونم. ولی به گمونم عمر، همه احساسات رو بیشتر می کنه، از جمله اندوه رو. یه تصوری که از سن دارم خستگی شه. لعنت بهم اگه هر روز خسته تر از دیروز نباشم.خسته از کاری که می کنم، مثل سنگی که روی آب می جهه.حقیقت اجتناب پذیره. پیچیدگی و تیرگی در حقیقت جایی نداره، بلکه وقتی حقیقت رو می فهمی کاری که باهاش می کنی مهمه.

Knives Out / Rian Johnson

464

من خود را زیر حمایت برادرانه اش جای دادم
که نه تنها دریانوردان را پاسبانی می کند
بلکه بیماران را نیز
کسانی که سرنوشت آنها را به لبه های دورافتاده ی زندگی انداخته.

 Ronald Harwood,Jean . Dominique Bauby / The Diving Bell and the Butterfly

463

زندگی می تونه یه بشکه پر ناامیدی باشه
خدوم اونقدر صنم دارم که یا صنم توش گمه
چی شد تا من اومدم توی اتاق کون خیار تلخ شد؟
ما همه مون دچار زاغه نشینی حاد شدیم
با اون حماقت با شکوهت وایستادی و ...
نگاه های خسته  و آشنایی را رد و بدل می کنند
چهره ی مادر لوح سرد شکیبایی است
نفرت گند زده به سرتاپات مرد
قهوه ی شب به خیری
تو اولین کسی هستی که با موفقیت تمام خودت رو شست و شوی مغزی می دی
بعضی وقتا سخته بذاری آینده شروع بشه
حضرت خرده بورژوای دیو مجسم
به تو که نگاه می کنم پیروزی نهایی حماقت در دنیا رو می بینم

لورن هنزبری / مویزی در آفتاب /  بهزاد قادری و حسین زمانی مقدم

462

مادر: آره من اینو یادت دادم. من و بابات. ولی فکر می کردم چیز دیگه ای هم بهت یاد دادم، که دوستش داشته باشی.
بنیثا: دوستش داشته باشم؟ چیزی نمونده که دوست داشتنی باشه.
مادر: همیشه چیزی برای دوست داشتن باقی می مونه. اگه اینو یاد نگرفتی هیچی یاد نگرفتی. امروز واسه اون پسر گریه کردی؟ منظورم گریه برای خودت و خونواده به خاطر پولی که به باد رفت نیست. منظورم برای خودشه. اتفاقی که براش افتاده و بلایی که سرش اومده. بچه  فکر می کنی کی وقتشه که کسی رو بیشتر از هر وقت دیگه ای دوست داشت؟ وقتی کار خوبی کرده باشه و مایه ی آسایش بقیه شده باشه؟ خب، پس خوب یاد نگرفتی.چون اون موقع اصلا وقتش نیست. دوست داشتن مال وقتیه که طرفت تو اوج بدبختیه ونمی تونه خودش رو باور کنه. چون دنیا زده تو سرش. ...

لورن هنزبری / مویزی در آفتاب /  بهزاد قادری و حسین زمانی مقدم